از لواسان‌نشین‌های فوتبال تا مدعیان میلیاردی وحدت

 سرویس ورزش مشرق- ۱-  مجتبي يك چك پنجاه‌ هزار توماني دارد توي خرت و پرت‌هايش كه آبي ازش گرم نمي‌شود اما سند دست اولي از يك‌جور عشقبازي و معرفت‌گرايي ابلهانه مدل دهه‌شصتي اوست. چكي از دوران قَشَمشم ميرزاي پرسپوليس كه نمي‌داند مامان مهين كجايش گذاشته است. هر وقت كه دلش كربلايي شود و به خاطر چند پاپاسي به تنگنا بيفتد، اين چكِ را مي‌گيرد كف دستش و خطاب به جواني منهدم شده‌اش آه و افسوس مي‌خورد.

گنده‌بك فرمانفرماي سرخپوش‌ها اين چكِ را گذاشته بود كف دست مجتبا – البته به همراه يك پيرهن ترگل ورگل و تر و تازه متمايل به زرشكي سير كه از منيريه خريده بودند و هميشه پشت ماشين‌اش ولو بود – و گفته بود كه اين پيراهن، پرچم ماست. اين چكِ را هم به عنوان دستخوش مي‌دهيم كه يادتان باشد پول خوشبختي نمي‌آورد اما اين پيراهن، تنها وسيله خوشبخت‌كننده جهان است. آن مرد با همين دو فقره پول و پيرهن، انگار كه بچه گول بزند، گول‌مالش كرده بود و مجتبا انگار كه در آسمان‌ها سير كند، پيراهن را به عنوان گرانقيمت‌ترين پارچه زربافت جهان در آغوش گرفته و آن چكِ را با كلي من بميرم و تو بميري، قبول كرده بود كه نقدش كند و به زخم زندگي‌اش بزند.

۲- همان بچه‌اي كه سر دو هزار تومنِ اولين دشت‌اش از فوتبال، پدرش داشت پدرش را درمي‌آورد، خيلي سريع ليدر شد. آقا شد. محبوب شد. همه‌كاره شد. امپراطور شد. الحق كه بلد هم بود اصول ليدري را. اصلا ليدر به دنيا آمده بود و همه را روي نوك انگشت سبابه‌اش مي‌چرخاند. روزي‌كه ستاره‌هاي ديگر كيان رفتند سراغ سياست و چريك‌بازي، او غرقه‌شدن در عوالم و عواطف بي‌خطر يك فوتبال محض را انتخاب كرد. هميشه هم ديوانگانش دورش بودند. يك عده براي اينكه باديگاردش باشند. يك دسته براي اينكه برايش بازي كنند. يك گروه براي اينكه برايش بازي را دربياورند و يك كساني‌كه براي ساعات فراغتش تيارت راه بياندازند و او بخندد و تخليه شود. ارزشي كه او براي انبساط خاطر قائل بود، براي انقباض روح قائل نبود. روزگار اما براي او هم بالا و پايين داشت. درست در روزگاري كه محبوب‌ترين آدم اين فوتبال شد، امنيتي‌هاي دهه شصت احساس خطر كردند. يك دو سه روزي هم گرفتار شد و اعتراف‌هايي كرد كه فيلم كاملا محرمانه‌اش براي مجلسي‌ها و بزرگان حكومتي لرزه‌آور بود. شايد فقط آن‌هايي مي‌توانند در اين‌باره نظر دهند كه آن فيلم را ديده باشند.



۳- نسل‌ها پي در پي آمدند و پوست انداختند و رفتند. نه پدرشان دست‌اش به دهن مي‌رسيد و نه از پدربزرگ ارث گرانقدري رسيده بود. همگي چنان در افيون فوتبال و غفلت شيرين آن دست و پا مي‌زدند كه نفهميدند كي شب شد؟ چندتايي‌شان البته عقل درست و حسابي داشتند و با هر سكه‌اي كه از فوتبال درآوردند فوري به فكر ساختن يك آلونك افتادند. بعضي‌ها هم يللي تللي خرج شكم و رفيق‌بازي‌شان كردند و فكر دوران پيري و از كارافتادگي قلقك‌شان نداد. آنكه عقل معاش داشت مثلا جديكار بود كه با وجود آنكه از كارخانه چيت‌سازي تا امجديه را با دوچرخه‌اش پا مي‌زد و به تمرين مي‌آمد و يك‌ قران هم براي آبگوشت دم ظهرش كنار مي‌گذاشت، بالاخره با داداش‌هايش دكون لاله‌زار و خانه قيطريه را دست و پا كردند. اما بعضي‌هايشان چنان به جاودانگي جواني‌شان غّره بودند كه تا آخر عمر اجاره‌نشين باقي ماندند و بچه‌هاشان از غم اين‌همه بي‌پناهي، هروئيني شدند.

همين الانش خيلي‌ها را سراغ دارم كه هشتِ‌شان گرويي نه‌شان است و زندگي سگي دارند. بهترين بازيكن آسيا در دهه چهل، در يك منزل عاريه‌اي زندگي مي‌كند و خدا مي‌داند فردا كه مُرد، صاحبخانه جل و پلاس زن و بچه‌اش را مي‌ريزد توي كوچه يا رحم مي‌كند؟ خيلي از هم‌نسلان او را مي‌شناسم كه شب‌ها نان بربري داغ در خواب مي‌بينند و حتي يك بيمه زپرتي تأمين اجتماعي ندارند كه چهارتا استامينوفن كدوئين بخورند و دردشان را تاب بياورند. نگاه نكن بعضي‌هايشان اكنون زبان‌شان را نمي‌دوزند و وارد معركه‌هاي ژورناليستي مي‌شوند تا از فقر خود موج خبري بسازند اما آدم‌هايي مثل اكبر كارگرجم آنقدر عزت نفس دارند كه دهن‌شان به گله‌گي باز نمي‌شود. مخصوصا بعد از جوانمرگي بچه‌اش و شيمي‌درماني خودش و فروش تاكسي‌اش، تنها يك رمان‌نويس كاركشته آمريكاي لاتيني مي‌طلبد كه كبودي‌هاي زندگي او را در مقابل هستي ستاره‌هاي زبر و زرنگ لواسان‌نشين به درام تبديل كند و به اين جوان‌هاي مفنگي تازه از گرد راه رسيده بگويد كه من به خاطر نابودي امثال كارگرجم‌ها فتوا مي‌دهم كه برويد با سلطه حاكم بر فوتبال كنار بياييد تا عاقبت‌تان اين نباشد.

حتي پيراهن تيم‌تان را اگر به دوزار فروختيد بفروشيد كه من فتوا مي‌دهم جايتان قعر جهنم نيست. فقط نگذاريد فرجام‌تان اين‌همه شوم باشد. فقط چشم يك خواهر مي‌خواهد كه يك دل سير و چشم سير براي امثال اكبرها آبغوره بگيرد صبح تا شب. آخر ساختن سازماني براي امداد و نجات زندگي امثال او به فكر كوتاه مديران ورزش كلان ما نيامده و نمي‌آيد.

من داستان‌هاي بسياري مي‌توانم نقل كنم از ستاره‌هاي قديمي؛ از فيروز كه وقتي مُرد، به ابوالفضل قسم يك هزار تومني توي جيب‌هاش نداشت (اين را پسر خودش با گريه بهم گفت) يا از ستاره ام‌اس گرفته تيم وحدت كه همين الان در زيرپله پاساژ چيني‌فروشان ناي دست تكان دادن ندارد. در عوض وحدتي‌هايي كه روزگاري نمي‌گذاشتند او به تيم‌هاي سرخابي برود و صاحب آلاف و اولوف بشود، الان خودشان براي مربيگري تيم‌هاي ليگ برتري، ميليارد ميليارد پول پارو مي‌كنند اما شب عيد يك هزارتوماني كف دست ستاره از پا افتاده‌شان نمي‌گذارند.

۵- سيلي‌ها بوي كباب‌كوبيده مي‌دهند و كباب‌كوبيده‌ها بوي سيلي … آي عقش آي عقش … پيرهن زرشكي‌ات پيدا نيست!

* ابراهیم افشار (روزنامه‌نگار)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *